تبليغاتX
دريا
بهترین مکان برای پهلو گرفتن یک دل طوفان زده ساحل آرام دریاست.
 عادت

من رقص دختران هندي را بيش از نماز پدر و مادرو دوست دارم

چون كه آنان از روي عشق و علاقه مي رقصند

و پدرو مادرم از روي عادت نماز مي خوانند....!!!!

 

                                                                                  ((دكتر علي شريعتي))

|+| نوشته شده توسط پيام پورحسين در شنبه شانزدهم آبان 1388  |
 دل دائم صبورم را شکستند

 

قفس داران سکوتم را شکستند/

دل دائم صبورم را شکستند/

به جرم پا به پای عشق رفتن/

پرو بال عبورم را شکستند/

مرا از خلوتم بيرون کشيدند/

چه بي پروا حضورم را شکستند/

تمنا در نگاهم موج مي زد/

ولي رويای دورم را شکستند

                                            ((دریا))

                                        ۰۷/۰۷/۱۳۸۸

|+| نوشته شده توسط پيام پورحسين در سه شنبه هفتم مهر 1388  |
 خسته ام
از زندگی از این همه تکرار خسته ام 

 از های و هوی کوچه و بازار خسته ام

دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه

امشب دگر ز هر که و هر کار خسته ام
 
دل خسته سوی خانه ، تن خسته می کشم

 آوخ ... کزین حصار دل آزار خسته ام

 بیزارم از خموشی تقویم روی میز

 وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام

 از او که گفت یار تو هستم ولی نبود

از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام
 
 تنها و دل گرفته و بیزار و بی امید

 از حال من مپرس که بسیار خسته ام.

                                             "محمد علی بهمنی"

|+| نوشته شده توسط پيام پورحسين در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388  |
 در جواب عزیزی که مرا به دروغ متهم کرد.....!!!!

به خودم چرا،

اما به تو كه نمي توانم دروغ بگويم!


مي دانم بر نمي گردي!


مي دانم كه چشمم به راه خنده هاي تو خواهد خشكيد!


مي دانم كه در تابوت ِ همين ترانه ها خواهم خوابيد!


مي دانم كه خط پايان پرتگاه گريه ها مرگ است!


اما هنوز كه زنده ام!


گيرم به زور ِ قرص و قطره و دارو،


ولي زنده ام هنوز!


پس چرا چراغه خوابهايم را خاموش كنم؟


چرا به خودم دروغ نگويم؟


من بودن ِ بي رؤيا را باور نمي كنم!


بايد فاتحه كسي را كه رؤيا ندارد خواند!


اين كارگري،


كه ديوارهاي ساختمان نيمه كاره كوچه ما را بالا مي برد،


سالها پيش مرده است!


نگو كه اين همه مرده را نمي بيني!


مرده هايي كه راه مي روند و نمي رسند،


حرف مي زنند و نمي گويند،


مي خوابند و خواب نمي بينند!


مي خواهند مرا هم مرده بينند!


مرا كه زنده ام هنوز!


(گيرم به زور قرص و قطره و دارو!)


ولي من تازه به سايه سار سوسن و صنوبر رسيده ام!


تازه فهميده ام كه رؤيا،


نام كوچك ترانه است!


تازه فهميده ام،


كه چقدر انتظار آن زن سرخپوش زيبا بود!


تازه فهميده ام كه سيد خندان هم،


بارها در خفا گريه كرده بود!


تازه غربت صداي فروغ را حس كرده ام!


تازه دوزاري ِ كج و كوله آرزوهايم را


به خورد تلفن ترانه داده ام!


پس كنار خيال تو خواهم ماند!


مگر فاصله من و خاك،


چيزي بيش از چهار انگشت ِ گلايه است،


بعد از سقوط ِ ستاره آنقدر مي ميرم،


كه دل ِ تمام مردگان اين كرانه خنك شود!


ولي هر بار كه دستهاي تو،


(يا دستهاي ديگري، چه فرقي مي كند؟)


ورق هاي كتاب مرا ورق بزنند،


زنده مي شود


و شانه ام را تكيه گاه گريه مي كنم!


اما، از ياد نبر! بيبي دریا......!


در اين روزهاي ناشاد دوري و درد،


هيچ شانه اي، تكيه گاه ِ رگبار گريه هاي من نبود

هیچ شانه اي!?

((دریا)) 

|+| نوشته شده توسط پيام پورحسين در شنبه چهاردهم شهریور 1388  |
 او که اولین بار از این نویسنده (عرفان نظر آهاری) برایم خواند.


 پشتش سنگین بود و جاده های دنیا طولانی...
می دانست که همیشه جز اندکی از بسیار را نخواهد رفت. آهسته آهسته می خزید دشوار و
کند و دو ها همیشه دور بود...
سنگ پشت تقدیرش را دوست نمی داشت وآن را چون اجباری بر دوشش می کشید...
پرنده ای در آسمان پر زد سبک. و سنگ پشت رو به خدا کرد و گفت این عدل نیست این عدل
 نیست...کاش پشتم را اینهمه سنگین نمی کردی
من هیچ گاه نمی رسم...
و در لاک سنگی خود خزید به نیت نا امیدی
خدا سنگ پشت را از روی زمین بلند کرد. زمین را نشلنش داد. کره ای کوچک بود.
و گفت: نگاه کن. ابتدا و انتها ندارد... هیچ کس نمی رسد...
چون رسیدنی در کار نیست...فقط رفتن است...حتی اگر اندکی...و هر بار که می روی رسیده
 ای...
و بارور کن آنچه بر دوش توست تنها لاکی سنگی نیست تو پاره ای از هستی را بر دوش می
 کشی... پاره ای از مرا...
خدا سنگ پشت را بر زمین گذاشت. دیگر نه بارش گندان سنگین بود و نه راه ها چندان دور...
سنگ پشت به راه افتاد و گفت: رفتن حتی اگر اندکی...و پاره ای از "او"را با عشق بر دوش
 کشید.
عرفان نظر آهاری/ بال هایت را کجا جا گذاشته ای؟

|+| نوشته شده توسط پيام پورحسين در سه شنبه دهم شهریور 1388  |
 از برم آرامتر بگذر

ای مسافر !  ای جدا ناشدنی ! گامت را آرام تر بردار ! از برم آرام تر بگذر ! تا به کام دل ببینمت بگذار از اشک سرخ گذرگاهت را چراغان کنم..
آه ! که نمیدانی ... سفرت روح مرا به دو نیم می کند ... و شگفتا که زیستن با نیمی از روح تن را می فرساید...
بگذار بدرقه کنم واپسین لبخندت را و آخرین نگاه فریبنده ات را...
مسافر من ! آنگاه که می روی کمی هم واپس نگر باش با من سخنی بگو . مگذار یکباره از پا در افتم ... فراق صاعقه وار را بر نمی تابم...
جدایی را لحظه لحظه به من بیاموز...    آرام تر بگذر...
وداع طوفان می آفریند... اگر فریاد رعد را در طوفان وداع نمی شنوی ؟! باران هنگام طوفان را که می بینی  ...!!! آری باران اشک بی طاقتم را که می نگری ... !
من چه کنم ؟ تو پرواز می کنی و من پایم به زمین بسته است...
ای پرنده ! دست خدا به همراهت...
دست خدا به همراهت

((دریا))

|+| نوشته شده توسط پيام پورحسين در سه شنبه دهم شهریور 1388  |
 تو را سرک می کشم...
 

از نردبان خاطره بالا می روم

و تو را

که روی ماسه های سرد

لای تورهای سفید

آشفته ای

سرک می کشم

تو را

که تمام نفس هایت

 بوی دریا می داد!

                          ((دریا))

|+| نوشته شده توسط پيام پورحسين در شنبه هفتم شهریور 1388  |
 دوست داشتن

دنیا

مرغابی ها داشتند آرام توی برکه شنا می کردند. تازه بارش باران تمام شده بود. پیرمرد پکی به سیگارش زد. تنه ی نیم بریده ی درخت ، خیس بود اما او بی اعتنا روی آن نشست. آسمان پر بود از ابر های سیاه. اواسط پاییز بود و جنگل پر از برگ های رنگین. بوی درخت های نم زده فضا را در برگرفته بود.

نزدیک کلبه ی قدیمی دنیا داشت لی لی بازی می کرد. پیرمرد چشم هایش را بست. صدای قار قار کلاغ ها و امواج دریا در هم آمیخته و ملودی زیبایی را رقم می زد.

دنیا خنده کنان آمد و نشست کنار پیرمرد. پیرمرد هنوز چشم هایش بسته بود. دنیا دست های کوچکش راگذاشت توی دست های پینه بسته ی پیرمرد.

- منو دوست داری؟؟

پیر مرد همه ی نگاهش را ریخت توی آبی دریایی چشم های دنیا. احساس خفگی می کرد. آخرین پک را به سیگارش زد.

- نگفتی منو چند تا دوست داری؟؟!!؟

پیرمرد نفس عمیقی کشید و همه ی اکسیژن توی هوا را به یکباره بلعید. میخواست تا می تواند از این هوای غمناک باران خورده سیراب شود.

لب هایش را که در میان سبیل های انبوه خاکستری رنگش ناپیدا بود گشود تا چیزی بگوید. دوباره حس کرد راه گلویش بسته شده است.

- دوستم نداری؟؟؟

این بار غم توی صدای دنیا بالا و پایین می پرید.

پیرمرد دوباره لب ها را باز کرد تا بگوید. دنیا دوستت دارم. به اندازه همه ی عمرم دوستت دارم . اما دیگر نتوانست نفسی را که به زحمت از این هوای باران زده گرفته بود پس دهد.

آری پیر مرد در میان همهمه ی مرغابی ها و کلاغ ها از دنیای رنگارنگ اطرافش دل برید و رفت بالا ، نزدیک ابر ها.

 

|+| نوشته شده توسط پيام پورحسين در سه شنبه سوم شهریور 1388  |
 تقدیم به کسی که آسمان من بود و هرگز نفهمید...!!!

 

 

خوش به حال اونايي كه ميدونن يه روز به هم ميرسن

خوش به حال اونايي كه فرصت هاي زيادي براي زندگي كردن دارن

 

خوش به حال اونايي كه اول راه هستن

چه خوبه سقفمون يكي باشه بازم بمونم منتظر تا برگردي پيشم

اگر چه بوسه ي اون روزمون گناه به شمار مي رفت ولي براي من مقدس بود يه جور تجديد ميثاق

اون چيزي كه به بوسه طعم لذت مي بخشه گره خوردن نفسهاي دوتا عاشقه

يه جاي مشترك ، يه جاي كوچيك

به هم قول داديم هميشه به ياد هم باشيم ، براي هم باشيم

به هم قول داديم پشت محكمي براي هم باشيم ، تكيه گاه دل هم...

به هم قول داديم مثل آئينه باشيم ، صاف صاف كه بشه زشتي ها و زيبائي ها رو توي دل هم ببينيم

قسم خورديم كه به جز هم به كس ديگه اي دل نبنديم.

تصميم گرفتيم همديگه رو كامل كنيم ، به همديگه آرامش هديه كنيم

از خدا خواستيم.......

ما هميشه از خدا خواستيم توي اين بخشش كمكمون كنه

از خدا خواستيم اگه توي اين راه گناهي كرديم فقط بذاره رو حساب عشقمون

و... خيلي چيزاي ديگه رو به زبون نياورديم

كاش مي دونستم تا چه حد به قولي كه به هم داديم پاي بند مي مونيم

روزها گذشت و جند ماه سپری شد

تا امروز که تو رفتی و من تنها ماندم

                                                    ((دریا))

|+| نوشته شده توسط پيام پورحسين در سه شنبه سوم شهریور 1388  |
 دریای پر تلاطم
 

دريا دلشوره زمين است

سبدي آب نور

مدرسه اي ازسكوت است

 كه به طوفانها درس نظام مي دهد

برگ برنده آسمان است

ميهن باران

آيينه ابرهاست كه صورتشان را مي آرايند

پيش از آنكه ببارند

دريا!!

با آن همه طوفانها، گنجها،

 از چه پاي كرانه را مي بوسي!؟

               ((شمس لنگرودي))

|+| نوشته شده توسط پيام پورحسين در شنبه سی و یکم مرداد 1388  |
 
 
بالا